تبليغاتX
Tomorrow Comes the Song

Tomorrow Comes the Song

.....تو ....تو....تو

 

پایان بغض سرکش من ابتدای توست

شبهای من همیشه پراز قصه های توست

با قلب من اگرچه مدارا نکرده ای

باز این دل صبور و ترک خورده جای توست

با اینکه سربه زیرم و حرفی نمی زنم

روزی اگر زپای بیفتم، به پای توست

در قاب سبز خاطره در ذهن لحظه ها

هر روز طرح تازه ای از چشمهای توست

می خواهم از جنون تو یکدم رها شوم

اما تمام هستی من مبتلای توست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط پانیز  | 

××××

باخیال تو زنده ام اما...

 

در هوای طلوع چشمانت ، امشب از انتظا ر خواهم مرد

در سکوتی که از تو لبریز است، با دلی بیقرار خواهم مرد

در زمستان آرزوهایم ، با خیال تو زنده ام اما،

مثل پاییز خسته و زرد م، تا بیاید بهار خواهم مرد

آسمان دلم مه آلود است چشمهایم دوباره بارانی

ناامید از تمام فرداها، در همین شام تار خواهم مرد

من کویرم ولی تو چون ابری ،تشنه ام من تو مثل بارانی

تا تو از آسمان فرود آیی ، من در این شوره زار خواهم مرد

گرنمانی کنار چشمانم ،در غروبی گرفته خواهی دید

پشت دروازه های قلب تو ،بر سر چوب دار خواهم مرد

روزگارم حکایت درد است، ای سراپا غرور باور کن

بی تو من در شبی جنون آمیز،با غمی ریشه دار خواهم مرد

آرزویم سرودن غزلی ست که سکوت تو را فرو ریزد

امشب از التهاب و کشمکش خلق این شاهکار خواهم مرد

می کشم روی دوش خسته خود ،کوله باری ز یاس و بی تابی

عاقبت سربه زیر و بغض آلود ، زیر این کوله بار خواهم مرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط پانیز  | 

***happy new year ***

 سر سبزترین بهار تقدیم تو باد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط پانیز  | 

×××عبور لحظه ها

حس وحال عاشقی وقتی که غوغا می کند

آتشی از زخمهای کهنه بر پا می کند

در میان خواب و رویا باز می بینم تو را

رد پایت را دلم در خویش پیدا می کند

باز هم آن لحن خاموش و نگاه آشنا

عشق را در گوش من انگار نجوا می کند

با تمام اشتیاقت دوستم داری ولی

چشم تو زیباییم را خوب حاشا می کند !

التهاب بی تو ماندن در عبور لحظه ها

بغض سنگین مرا در سینه ام وا می کند

یک غزل می خواهم از تو یک تبسم یک نگاه

چشمهای تو ولی امروز و فردا می کند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط پانیز  | 

....

 

مولا شنیدم لاله ها را دوست داری         آیینه های آشنا را دوست داری        

با یاد قر آنی که بر نی خوانده می شد             صوت و مناجات دعا را دوست داری  

مولا شنیدم نی حکایت از تو می کرد            می گفت:دلهای رها را دوست داری  

می گفت:هر چند  از جدایی می گریزی        اما تو سرهای جدا را دوست داری    

مولا  شنیدم  در  تمام  آسمانها                 تنها زمین کربلا را دوست داری   

از اهل بیتت از دلت پیداست بسیار          آتش گرفتن در خدا را دوست داری 

مولا اگر چه این لیاقت را نداریم            اما بگو آیا تو ما را دوست داری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط پانیز  | 

روایت شاعرانه وداع پرشکوه سکینه خاتون دختر امام حسین (ع) با ایشان:

  

سکینه کجاست؟

همین که دست تو بر گردنش حمایل شد       دوباره بین دو دلداده اشک حایل شد

در آستانه  رفتن  سکینه  خاتون  بود           برای قلب پدر آیه ای که نازل شد

   درون  خیمه  غم  جز خدا  نمی داند           وداع با تو برای پدر چه مشکل شد 

مباد  گریه  کنی تا  که زنده ام خاتون!          وباز با رقم اشک، جمله کامل شد

 حسین (ع) شعر خداحافظی  برایت  خواند      برای گریه فردا بهانه حاصل شد  

    پدر! تو می روی امشب،  نمی شود  دیگر      برای لحظه ای از دیدن تو غافل شد

"شب بروج،شب واقعه" ست وچشم حسین(ع)    که شرح روشن "یا ایهاالمزمل"شد

*  

  فراز نی شده راس پدر، سکینه کجاست؟      خبر دهید که لیلی سوار محمل شد ...   

     محمد سعید میرزایی 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط پانیز  |